تبليغاتX
بیوگرافی پیامبران

بیوگرافی پیامبران

قصه های قرآن

 

ساره زني عقيم بود و فرزند نمي آورد و كنيزي داشت هاجر نام. ساره هاجر را به ابراهيم بخشيد تا او را آزاد كند و به همسري بگيرد و فرزند بياورد و نخستين بار بود كه مردي به خاطر فرزند زني ديگر داشته باشد.

چون مدتي گذشت از هاجر پسري بدنيا آمد كه او را اسماعيل نام نهادند اما ساره از بي فرزندي دلش بسوخت و به ابراهيم گفت : من نمي توانم آسوده باشم كه خواست خدا چنين بود اما رنج مي كشم و ما بايد دور از هم باشيم. ابراهيم به خدا مناجات كرد. جبرئيل آمد و گفت: چنان كن كه ساره ميگويد كه زني پاكدل است ، اما ضعيف و غمگين است مبادا كه رنج او مايه ي تيرگي خانواده باشد و هرجا كه هوو باشد آسودگي نياشد.

ناچار ابراهيم هاجر و فرزندش را برداشت و به صحراي كعبه برد و گفت: اينجا باشيد تا من باز آيم و برفت.چون قدري گذشت و آفتاب گرم شد هاجر به طلب آب رفت و فاصله ميان دو كوه صفا و مروه را هفت بار در جستجوي چشمه ي آب طي كرد ، چون بازآمد ديد در جاي پاي كودك چشمه اي جوشيده است. هاجر به اسماعيل گفت چه نيكو فرزندي است كه خدا به من داده است.

از طرف ديگر جماعتي از پشت كوه صفا در طلب آب بودند و به آنجا رسيدند و از هاجر اجازه گرفتند كه در آن نزديكي منزل كنند و چون ابراهيم از آباداني آن زمين باخبر شد دلش قرار گرفت، اما با ساره قرار گذاشته بود كه هرگاه به ديدار هاجر برود نزد آنها ننشيند و زود برگردد. باري هاجر و اسماعيل همان جا بودند تا اسماعيل هفت ساله شد.

آنگاه ابراهيم از شام به بيت المقدس رفت و در آنجا مقام گرفت و خلق را دعوت مي كرد و به نمرود هم پيغام فرستاد كه قول خود را فراموش نكنيم كه چون مهلت تمام شود عذاب، سخت خواهد بود.

و ابراهيم شبي در خواب ديد كه ميخواهد در راه خدا قرباني كند و هاتفي گفت: مرد آن است كه عزيزترين دارايي خود را در راه خدا بدهد. ابراهيم گفت: عزيزتر نزد من اسماعيل است.

هاتف گفت هم او را قرباني كن. تا آن روزگار در ميان مردم رسم بود كه گاهي نذر مي كردند و فرزندانشان را در راه خدا قرباني مي كردن كه رسم بدي بود اما سه بار خواب تكرار شد و ابراهيم گفت البته در اين خواب حكمتي هست. پس به مكه آمد و حال را با هاجر و اسماعيل گفت. ايشان گفتند اگر امر خدا باشد ما به آن راضي هستيم.

اما شيطان اسماعيل را وسوسه كرد كه ابراهيم مي خواهد به شادي ساره تو را بكشد و پدر و پسر بر شيطان سنگ انداختند و او را راندند. پس هنگامي كه ابراهيم آماده شد تا اسماعيل را ذبح كند و هر دو دلشان با خدا بود ، جبرئيل آمد و گفت: اي ابراهيم دست نگهدار كه نيكو بنده ي فرمانبري هستي اما قرباني انساني روا نيست واينك يك گوسفند قرباني كن به فداي اسماعيل. پس گوسفندي قرباني كردند و همه از اين آزمايش شاد شدند و لقب اسماعيل به اين مناسبت ذبيح الله شد.

آنگاه ابراهيم پيش ساره برگشت و چون مدتي گذشت ابراهيم از جانب خدا مامور شد كه در زمين كعبه عبادتگاهي بنا كنند كه اكنون همانجا خانه ي كعبه است و حج آن بر مسلمانان به شرط استطاعت واجب است و بعضي از پيش آمدهاي أن روز هم جزئي از آداب حج است ، از سعي بين صفا و مروه و زدن سنگ به جمرات و قرباني كردن كه اكنون به جا مي آوردند. و اسماعيل بزرگ مي شد و خانه ي خدا را خدمت مي كرد كه مومنان به زيارت مي آمدند و ابراهيم نزد ساره بود و نود سال داشت اما همچنان ساره بي فرزند بود و براي سرگرمي خود بزغاله اي در خانه نگاه مي داشت و گوشواره ي خود را به گوش آن مي كرد و ابراهيم نذر كرده بود كه هرگز بي مهمان غذا نخورد و يك وقت شش روز گذشت و هيچ مهماني نرسيد و روزه به روزه مي برد براي نذر خود.

روز هفتم دوازده نفر رسيدند و گفتند مهمانيم. ابراهيم ايشان را به خانه آورد و گفت اي ساره مهمان عزيز خداست برخيز و هرچه عزيزتر داريم بياور تا با مهمان بخوريم. ساره گفت چيزي از اين بزغاله عزيزتر ندارم آن را فداي مهمان بكنم. بزغاله را كشتند و گوشت آن را بريان كردند و به پذيرايي نشستند. اما ساره ديد كه ابراهيم مي خورد و مهمانان نمي خورند. چون ابراهيم متوجه شد ، مهمانان گفتند: اي ابراهيم ما فرشته ايم و آدمي نيستيم كه غذا بخوريم، ما آمديم تا تو روزه را بگشائي و حالا كه عزيز كرده ي ساره را براي مهمان قرباني كردي بشارت باد شما را كه ساره داراي فرزندي خواهد شد كه نام او اسحاق است و مانند اسماعيل از پيامبران است و يعقوب از او به وجود مي آيد.

و اسحاق به هنگام خود تولد يافت و چون ابراهيم صدوبيست ساله شد اسحاق را در شام و فلسطين خليفه و وصي خود ساخت و اسماعيل را در حجاز. و ايشان دين ابراهيم را ترويج كردند تا نوبتشان برسيد.

اما نمرود چون در گمراهي باقي ماند ، خداوند پشه اي را فرستاد تا در مغز او رفت و او را بيمار و نابود كرد و مردم بابل به هدايت اسحاق به راه راست رهنمون شدند.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت2:46توسط زهرا | |

 

لقب ابراهيم خليل الله است و او دومين پيغمبر اولوالعزم است و بعد از صالح پيغمبري ديگر نبود تا ابراهيم.

ابراهيم در عهد نمرود در بابل به دنيا آمد. در اين زمان دنيا پراز فساد و كفر شده بود. نمرود فرمانروائي سخت زورمند و ستمكار بود. در آغازكارش چند خدمت به مردم كوفه و بين النهرين و بابلستان كرده بود و عزيز شده بود و معروف شده بود كه هم در بت پرستي با ديگران شركت داشت و هم خودش ادعاي خدائي داشت و اين دردي بزرگتر بود كه تا آن روز در زمان پيغمبران پيشين بي سابقه بود.

نمرود چنان مغرور بود كه خواست با خداي آسمان بجنگد و دستور داد يك قايق هوايي ساختند و بر دو سر آن دو كركس گرسنه بستند و بر بالاي سرشان گوشت آويزان كردند  تا بر هوا روند و او به خيال خودش به خداي آسمان ها تيراندازي كند. از اينجا پيداست نمرود چقدر نادان بود كه سخن پيغمبران را درست نشنيده بود. وجود خداي آفريننده را شنيده بود اما نمي دانست كه خداي آفريننده جسم نيست و به چشم سرديده نمي شود تا كسي با او بجنگد. با وجود اين نمرود توجه همه ي بابلستان را به خود جلب كرده بود و چون كارهايش در اوايل به نفع مردم بود همه از او اطاعت كرده بودند تا رسيده بود به آنجا كه غرور زياد او را به ادعاي خدايي واداشته بود.

باري ابراهيم از دانايان اين روزگار بود كه وقتي ميديد مردم ماه و آفتاب و آتش و بتهاي گلي و سنگي را مي پرستند در شگفت مي شد ولي گفت : خداي آفريننده از همه اين ها بالاتر است كه آفتاب و ماه غروب مي كنند و آتش سرد مي شود و بت هيچ شعور ندارد و عجيب است كه مردم اين را نمي فهمند.

اما خود ابراهيم در خانواده اي بزرگ شده بود كه شغلشان بت پرستي بود و از اين كار نان مي خوردند و عموي ابراهيم كه او را پدر مي ناميد در بتخانه و پيش نمرود احترامي تمام داشت و ابراهيم به بت عقيده نداشت و بتها را مسخره مي كرد و آزر بت تراش عموي ابراهيم خشمگين مي شد.

هنگامي كه ابراهيم به پيغمبري برگزيده شد و صحف ابراهيم بر او نازل شد زبان خود را به هدايت مردم گشود و بتها را بي اعتبار ساخت و كار به آنجا كشيد كه پدر خوانده اش آزر از ترس نمرود ، ابراهيم را از خانه بيرون كرد. اما ابراهيم روز به روز در دعوت مردم به خداپرستي بيشتر مي كوشيد و مردم با او كمتر همراهي مي كردند كه سررشته ي همه ي كارها در دست نمرود بود و آنها تصور مي كردند كه اگر بتها غضب كنند روزگارشان سياه مي شود.

ابراهيم چاره در اين ديد كه ترس مردم را بريزد و بي اعتباري بتها را ثابت كند. اين شد كه در يك روز عيد كه همه مردم به صحرا رفته بودند تبري برداشت و به بتخانه ي بزرگ شهر وارد شد و خدا را ياد كرد و همه ي بتهاي سنگي و گلي را شكست و تبر به دوش بت بزرگ گذاشت و رفت در خانه راحت خوابيد.

چون مردم برگشتند و بتهاي بتخانه ي اعظم را شكسته ديدند خبر به نمرود بردند. نمرود پرسيد آيا كسي هست كه بداند كار، كار كيست؟

گفتند: هيچكس جرات چنين كاري ندارد اما شخصي بنام ابراهيم مي شناسيم كه دشمن بت است و از خداي ناديده حرف مي زند و مردم را به بت پرستي ميخواند و خودش را پيغمبر صاحب كتاب مي داند. نمرود گفت : برويد اين شخص را حاضر كنيد. ابراهيم را آوردند و نمرود پرسيد : مي گويند روز عيد جز تو كسي در شهر نبوده ، آيا مي داني بتها را چه كسي شكسته؟

ابراهيم جواب داد : مي گويند تبر بر دوش بت بزرگ بوده آيا نمي شود كه غضب كرده باشد و بتها را شكسته باشد؟

نمرود گفت : بت بزرگ چنين قدرتي ندارد او خودش را هم نمي تواند نگاه دارد. ابراهيم گفت : اگر او از همه بتها سنگين تر است چنين قدرتي ندارد كوچكترها از او هم ناتوان ترند ، پس چگونه شما چنين صورتهاي عاجزي را مي پرستيد و به خداي بزرگ آفريننده ايمان نمي آوريد كه مي تواند در يك لحظه زمين را زير و رو كند يا دنياي ديگري بسازد.

بعضي از مردم گفتند حق با ابراهيم است و در شهر غلغله افتاد. نمرود از تباهي قدرت خود ترسيد و گفت معلوم شد كه بتها را تو شكسته اي ، پس باش تا تو را در آتش بسوزانم و براي ديگران عبرت باشد.

 ابراهيم گفت : خدايي كه مرا آفريده مي تواند مرا از حرارت آتش نگاه دارد.

نمرود گفت : به همين اميد باش. ابراهيم را به زندان بردند و نمرود دستور داد تا همه ي مردم هيزم جمع كنند و در صحرا چهار فرسخ در چهار فرسخ پر از هيزم كنند و منجنيق بلندي بسازند و ابراهيم را در آتش بسوزانند.

روز اجراي حكم ديواري جلو هيزم ها برپا كردند و هيزم ها را به آتش كشيدند و منجنيق را در پشت ديوار بلند كردند و ابراهيم را بر آن بستند و در حضور مردم منجنيق را در آتش سرنگون كردند و گفتند ديگر تمام شد.

اما ابراهيم به خدا دعا كرد و به فرمان خداوند آتش بر ابراهيم سرد شد. آتش ، منجنيق و بندهاي آن را سوزانيد و ابراهيم مانند اينكه در گلستان باشد صحيح و سالم از آتش بيرون آمد و باز مردم را به خداپرستي دعوت كرد. اين بار مردم معجزه را ديده بودند و دلشان نرم شده بود ، اما همچنان از نمرود مي ترسيدند. ولي گفتند آتش بر ابراهيم گلستان شد اما شايد بر ما گلستان نشود و اگر نمرود بخواهد لج كند و همه ي مومنان را بسوزاند چه مي شود؟

نمرود ابراهيم را طلب كرد و به او احترام كرد و گفت اي مرد بزرگوار من دانستم كه تو راست مي گويي ، اما من دست از اين رياست برنمي دارم و اگر نتوانم تو را نابود كنم ديگران را عذاب مي دهم و راضي نباش كه خونها ريخته شود. من براي اين مردم بد پادشاهي نيستم و اينها همراه تو نمي شوند ، اگر نمي خواهي مردم را به كشتن بدهي از بابلستان برو و نخست ديگران را هدايت كن تا نوبت به ما برسد كه همه دنيا در گمراهي است و بدتر از ما هم هستند ، من كشور را آباد مي كنم ولي  ديگران نمي توانند و تو هر جا باشي كار تو دعوت مردم به خداپرستي است. در اينجا هم كه تخم خداپرستي را پاشيده اي ديگر چه مي گويي؟

ابراهيم گفت حالا كه مي بيني راست مي گويم چرا دين خدا را قبول نمي كني؟

نمرود گفت : مي فهمم ولي وقت آن نرسيده .ناگهان نمي توانم همه چيز را در هم بريزم و مهلت مي خواهد. آيا تو مي خواهي جاي مرا بگيري؟

ابراهيم گفت :نه ،من براي هدايت وسعادت مردم آمده ام. نمرود گفت :من اين را هم مي فهمم اما تو كه ابراهيم هستي در اين مدت دراز نتوانستي همه ي مردم را خداپرست كني ، من كه ابراهيم هم نيستم نمرودم. پس نگذار بابلستان بهم بريزد و كارها به صبر برآيد. تو از اينجا برو تا من كم كم مردم را آماده كنم وگرنه جنگ و خونريزي را تو هم نمي پسندي.

ابراهيم از خداوند دستوري خواست و به امر خدا با برادرزاده ي خود لوط و زنش ساره كه عمه زاده ي او بود و جمعي از مومنان از بابل به شام عزيمت كردند و در آنجا مردم را به دين حق دعوت كردند و گروهي بسيار هدايت شدند... .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت19:28توسط زهرا | |